تبليغاتX
طسم کتاب

طسم کتاب

از من، به سامان

 تیتر فرعی: هفت کاف

 
از آخرین باری که به یک بازی وبلاگی دعوت شدم و لبیک گفتم فکر 3 سالی می گذرد (یلدا بازی ۸۵)، تا این که چند وقت پیش سامان از بازی هفت کتاب تعریف کرد و گفت به این بازی دعوت شده است. بعد هم که مطلبش را نوشت و پایین مطلب از من هم به عنوان هم بازی دعوت کرد.

بازی سختی است و من نمی فهمم چرا حالا هفت کتاب؟! این قید هم کار را سخت می کند و هم راحت. یعنی آدم فکر می کند هفت تا کتاب که چیزی نیست، ولی وقتی وسواس انتخاب به جانش می افتد، سه تا کتاب هم پیدا نمی کند.

با همه ی این ها من هم می خواهم از روش زمانی سامان استفاده کنم در معرفی کتاب ها، یعنی به ترتیب آشنایی زمانی با کتاب ها! با یک بدعت در اصول بازی و آن هم این که من به جای هفت کتاب 12 کتاب و به جای کتاب، نویسنده و یا شخص را معرفی می کنم، این جوری دامنه انتخابم را کوچک می کنم و برد تابع را زیاد. پس بسم الله:

 ۱- پدر

پدر اسم نویسنده و کتاب نیست، پدر همان بابای من است، ولی برای من از هزار تا نویسنده و کتاب تاثیرگذار تر است. پدر من کتابخانه ای داشت (الان دیگر به خاطر تغییرات جدید، بخش زیادی از کتاب هایش را گذاشته ایم در کارتن گوشه کمد) به وسعت دنیای کودکی من که بزرگترین آرزویم تمام کردن آن همه کتاب عربی و فارسی بود. اولین کتاب هایی که خواندم از میان کتاب های آن کتاب خانه بود، کتاب هایی راجع به سید جمال، حادثه کشتار حجاج در مکه، روابط پس از جنگ ایران و عراق، دنیای ناشناخته انسان، نجوم  و محمد (ص) پیامبر شناخته شده و محمد (ص) پیامبر شناخته نشده، نهج البلاغه، تفاسیر قرآن، داستان راستان، لغت نامه دهخدا و .... . همان زمان ها بود که فهمیدم در دنیا موضوعات مهمی برای فکر کردن وجود دارد، موضوعاتی مهم تر از گل کوچیک توی کوچه یا میکرو و سگا و .... 
 

۲- شریعتی متهم است!

دکتر علی شریعتی

بدون شک زندگی من را از یک نظر می توان به دو بخش تقسیم کرد. قبل از خواندن پدر، مادر ما متهمیم و بعد از خواندن پدر، مادر ما متهمیم! حدوداً 13 ساله بودم که خواندمش. باقی کتاب های دکتر علی شریعتی هم برایم مهم و به یاد ماندنی هستند. کویر، هبوط، ابوذر مردی از ربذه، فاطمه فاطمه است، حسین وارث آدم، تشیع صفوی تشیع علوی و ....

 

۳- آقا رضا

رضا امیرخانی

کتاب های مهندس رضا امیرخانی، همه شان با هم. بیوتن بیشتر، خیلی بیشتر. خصوصاً به خاطر روزهایی که خواندمش و باز هم خصوصاً به خاطر مهندس مکانیک بودن آقا رضا. کتاب های رضا امیرخانی دو دسته اند. یکی دسته ی رمان ها و مجموعه داستان ها و آن یکی سفرنامه و مقاله بلند. در دسته ی اول ملت بر روی من ِ او اتفاق نظر دارند و در دسته دوم من فکر می کنم نفحات نفت تاثیرگذارتر خواهد شد.

 

۴- گابو

گابریل گارسیا مارکز

گابو را فقط به خاطر صد سال تنهایی اش می شود ستود.مارکز هر چه پیرتر شد، مزخرف تر شد. صد سال تنهایی اش من را با دنیای جادویی آمریکای جنوبی و افسانه های ناب آشنا کرد.

 
۵- رنه گنون و سید حسین نصر

رنه گنون

بحران دنیای متجدد را از کتاب خانه ی حسین آقای هدایت امانت گرفتم، و به توصیه سید حسین نصر در کتاب در جستجوی امر قدسی خواندم. به شما توصیه می کنم آثار این دو نفر را اگر دل در گرو سنت دارید یا بین سنت و مدرنیته تردید.

 

۶- داستایفسکی، نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد

فئودر داستایفسکی

به ترتیب، ابله، برادران کارامازوف، یاداشت های زیر زمینی، شیاطین. جنایات و مکافات.

خانه اموات و ... را نخوانده ام هنوز. شرمنده ام استاد! و متشکرم به خاطر تسلای خاطری که با نشان دادن زشتی ها و پستی ها و دنائت ها نشانم دادید. شما بدون شک خود پرنس میشکن هستید، شما خود پدر زوسیما هستید، شما بدون شک داستایفسکی بزرگ هستید. کسی که توانست دنیا را به فکر کردن وادارد.

 

۷- تنها انسان وارسته ی دنیا، شوخی کردم!

کورت ونه گات

ونه گات را با سلاخ خانه شماره پنج شناختم و با مرد بدون وطن درک کردم. اما سلاخ خانه شماره پنج را بیشتر دوست دارم.

 

۸- باور کن یک روز صبح زود، تو هم سوسک می شوی

کافکا

مسخ کافکا نسبت به باقی آثار سرتر است. وگرنه اینجا باید نامی از محاکمه و قصر و ... هم بیاورم.

 

۹-  پیرمرد قلب ما بود

جلال آل احمد

جلال آل احمد با مدیر مدرسه اش، با زن زیادی اش، با ن و القلمش، با سفر به عزرائیلش و ...... فراموش شدنی نیست.

 

۱۰- پیرمردی که دنیا را بیش از یک بار تجربه کرده است

محمود دولت آبادی

عقیل عقیل و جای خالی سلوچ کتاب هایی است از عمق دردهای ملت ما. مخصوصاً آن جایی که پیرمرد در عقیل عقیل با بزش تنها می شود. البته کلیدر را نخوانده ام زیرا مرد خواندن کتاب های بیش از دو جلد نیستم. محمود دولت آبادی

۱۱- پس رومن گاری و یوستین گاردر را چه کنم؟!

رومن گاری

خداحافظ گاری کوپر و زندگی در پیش رو از یک طرف،

یوستین گاردر

دنیای سوفی، مرد داستان فروش و دختر پرتقالی از آن طرف دیگر!

۱۲- به نیت 12 امام معصوم، آقا سید

سید اگر هیچ کتابی ننوشته بود، اگر هیچ مجله ای منتشر نکرده بود، اگر هیچ فیلم نامه ای ننوشته بود، اگر هیچ وقت .... سید با همان نیایش هایش برای ما سید است، چه برسد به طوفان دیگری در راه است، کشتی پهلو گرفته، سانتاماریا، مردی از جنس نور، کرشمه خسروانی، نشریه نیستان و ...... سید را می گویم، سید مهدی شجاعی

سید مهدی شجاعی

بارالها، این میگرن از روزگار سید ما دور شود هر چه سریعتر. آمین

 
و اما دعوت، مگر این وبلاگ چند خواننده ی متعهد دارد که من بین شان انتخاب هم بکنم! دوستان هر کدام علاقه ای داشتند به این بازی و گوشه نظری به این وبلاگ، یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:0  توسط طسم  | 

شرف النبی -صلی الله علیه و آله- و معجزاته

 

۱

 «...پس خدیجه میسره را به خالی بنشاند و گفت: احوال محمد با من راست بگوی اندک و بسیار. میسره گفت: ای خدیجه! بحیرای راهب مرا خبر داد که محمد پیغمبر خداست. و مرا گفت: او را از جهودان نگاه دار که ایشان دشمنان او اَند، و خدای ایشان را بر او دستی نداده است. خدیجه گفت: این سخن پنهان دار، برو تو و فرزندانت آزادیت، و تو را از مال من ده هزار درم هست. و محمد را –علیه السلام- گفت: برو و بوطالب را بگوی تا بامداد پگاه اینجا آید.

پس رسول –علیه السلام- بیامد و بوطالب را بگفت. ابوطالب اندیشناک شد و گفت:  ای پسر! خدیجه مرا کجا می برد؟ مبادا که از تو دل ماندگیش است و تو را به من باز می دهد. و آن شب در جامه خواب بر خود می پیچید از این فکرت و غم. پس رسول –صلی الله علیه و سلم- گفت: ای عمّ! غم مخور که خدای مرا روزی بدهد، و اوست بهترین روزی دهندگان. چون بامداد شد ابوطالب و محمد آمدند به درِ سرای خدیجه. او از پس پرده بوطالب را گفت: برو پیش عمّ من عمرو بن نوفل، و او را بگوی تا مرا به زناشوهری به محمد پسر برادرت دهد. بوطالب گفت:  ای خدیجه! استهزاء مکن که تو کنیزک خود را به محمد ندهی. خدیجه گفت: این کار، خدای تعالی کرده است. تو برو پیش عمّ من و با وی بگوی.

پس بوطالب با ده کس از بزرگان عرب به در سرای عمرو بن نوفل شدند. او را دیدند به شراب مشغول، و مست و خوش ایستاده، بر وی سلام کردند. او جواب سلام ایشان بداد. و محمد –علیه السلام- را  گفت: مرحباً بک یا محمد. به خدا و به لات و به عزّی، من پیوسته تو را دوست داشته ام. و امروز دوستی تو به زیادت شده است پیش من. و هر حاجت که از من خواهی بر آورم. پس قوم را ترحیب تمام بکرد. بوطالب گفت: من آمده ام تا سلام بر تو بکنم، و تو خدیجه دختر برادرت را به پسر برادر من دهی –محمد که حاضر است- عمرو بن نوفل گفت: ای معاشر قریش! گواه باشید که من خدیجه بنت خُوَیلَد را به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب دادم به نکاح درست بر مَهری معیّن، شما گواه باشید، و خواهنده بوطالب بود. گفت:

[...] (متن عربی و ترجمه فارسی خطبه ابوطالب در جواب عمرو بن نوفل)

پس خدیجه بفرمود کنیزکان را تا دف می زدند و رقص می کردند. و حُلّه یمانی بفرستاد تا به عمّ خدیجه بردند.

محمد آن شب خواست که با بوطالب برود، خدیجه گوشه ردای محمد را بگرفت و گفت: کجا می روی؟ گفت: با منزل عمّ می روم. خدیجه گفت: پیش اهل خویش باش و عمّ را بگذار تا به خانه رود و شتری بکُشد و به خوردِ مردمان دهد. محمد همچنان کرد و آن شب آنجا بود با دلی خوش و خرّم. و بوطالب به غایت شادمان شد و گفت: شُکر خدای را که غمها از دل ما ببُرد.

پس بامداد چون عمّ خدیجه از خواب مستی درآمد گفت: این آشوب چیست و این دف و رقص از کجاست؟ گفتند: از آن است که تو کردی. گفت: من چه کردم؟ گفتند: خدیجه را دوش به شوهر دادی. گفت: به که؟ گفتند: به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب. گفت: من دختر برادر را به یتیم بوطالب دهم که درویش است و از مال دنیا هیچ ندارد؟ گفتند: آری! که تو دادی و از خدیجه حُلّه یمانی قبول کردی. او خواست که در رود و خدیجه را دشنام دهد. پس خدیجه در آمد و او را بدید و گفت: ای عمّ! تو منکری حسب و نسب محمد را؟ گفت: نه. ولکن او درویش است. خدیجه گفت: اگر درویش است مرا از مال دنیا چندان هست که تو را و مرا و او را تمام بود. عم گفت: ای خدیجه! اگر تو راضیی که محمد شوهر تو باشد من نیز راضی ام.

و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید.

چون روز دیگر شد رسول –علیه السلام- باز آنجا شد. همچنان جبرئیل آواز داد و پدید نیامد. رسول –علیه السلام- باز دیگر بیهوش گشت. دیگر باره او را برگرفتند و به خانه خدیجه آوردند و قریش خرّم شدند. و گفتند: شوهر خدیجه دیوانه شده است. و همچنان با خدیجه می گفتند، خدیجه جواب همان می داد. چون رسول باهوش آمد از او پرسید که امروز هیچ دیدی؟ رسول قصه بازگفت. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا بار دیگر باز آنجا رو که امروز رفتی.

رسول –علیه السلام- باز آن موضع رفت. جبرئیل –علیه السلام- پدید آمد در نیکوتر صورتی و خوشتر بویی. و گفت: یا محمد! خدای تعالی تو را سلام می فرستد و می گوید تو پیغمبر منی به جمله آدمیان و پریان که ایشان را به قول لا اله الّا الله دعوت کنی. پس گفت مرا نمی شناسی؟ گفت: نه. گفت: من جبرئیلم و تو رسول خدایی. پس از تو هیچ پیغمبر نخواهد بود. پس جبرئیل پای بر زمین زد و چشمه آب با دید آمد. گفت: یا محمد! وضو کن. و او را آداب وضو بیاموخت و برخاست و نماز کرد. و صفت نماز، پیغمبر را باز نمود، و سورت ((اقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ)) تا به آخر به رسول آموخت. و رسول اقتدا به جبرئیل کرده بود در نماز کردن. و جبرئیل –علیه السلام- به آسمان رفت.

و رسول بازگردید و بر هیچ سنگی و کلوخی و درختی نگذشت الّا که آواز می دادند که السلام علیک یا رسول الله. با خانه آمد و خدیجه را خبر داد از آن کرامت که خدای تعالی با او کرده بود به رسالت و نبوّت. و خدیجه از خرّمی که به دل او رسید بیهوش شد. و رسول –علیه السلام- آب بر رویش می زد تا باهوش آمد و گفت: گواهی دهم که خدا یکی است و محمد رسول خداست.

و رسول –علیه السلام- نماز می کرد با خدیجه. امیر المومنین علی –رضی الله عنه- درآمد و گفت: یا محمد! این چه دین است که تو ظاهر کرده ای؟ گفت: این دین خداست که برگزیده است و از پیغمبران جز این دین قبول نکند. علی گفت: اشهد أن لا إله الله و اشهد أنَّکَ رسول الله...»

صفحه ۹۴ تا ۹۶

 

۲

 «شرف النبی و معجزاته اثر نامدار ابوسعد عبدالملک بن ابوعثمان محمد واعظ خرگوشی، از سیره های نامدار پیامبر گرامی –درورد خدا بر او و خاندان او باد- است که به نام های سیر المصطفی، دلائل النبوه، شرف النبوه، و شرف المصطفی نیز خوانده شده است. این اثر ارجمند به کوشش امام نجم الدین محمود بن محمد بن علی راوندی –زنده به سالهای 577 تا 588 ه.ق- به فارسی گردانیده شد...»

پارگراف آغازین مقدمه نخستین ویراست به قلم محمد روشن

 

 ۳

 هر حرف و کلمه و جمله ای که بخواهم در باره ی این کتاب با ارزش بنویسم، نمی تواند حق مطلب را ادا کند. فقط پیشنهاد می کنم این کتاب ِشیرین را بخوانید!

شرف النبی –صلی الله علیه و آله- و معجزاته/تالیف: ابوسعد عبدالملک نیشابوری/ترجمه: نجم الدین محمود راوندی/ تصحیح و تحشیه: محمد روشن؛ سید حسین رضوی برقعی/ انتشارات سلسله/تاریخ انتشار: نوبت اول ویراست دوم، زمستان 1385/ مدیر هنری و طراح گرافیک: محمد مهدی عباسی/ قیمت: 99000 ریال

 

از دیگران:

+ شرف المصطفي ( ص ) (کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:0  توسط طسم  |