
۱
«...پس خدیجه میسره را به خالی بنشاند و گفت: احوال محمد با من راست بگوی اندک و بسیار. میسره گفت: ای خدیجه! بحیرای راهب مرا خبر داد که محمد پیغمبر خداست. و مرا گفت: او را از جهودان نگاه دار که ایشان دشمنان او اَند، و خدای ایشان را بر او دستی نداده است. خدیجه گفت: این سخن پنهان دار، برو تو و فرزندانت آزادیت، و تو را از مال من ده هزار درم هست. و محمد را –علیه السلام- گفت: برو و بوطالب را بگوی تا بامداد پگاه اینجا آید.
پس رسول –علیه السلام- بیامد و بوطالب را بگفت. ابوطالب اندیشناک شد و گفت: ای پسر! خدیجه مرا کجا می برد؟ مبادا که از تو دل ماندگیش است و تو را به من باز می دهد. و آن شب در جامه خواب بر خود می پیچید از این فکرت و غم. پس رسول –صلی الله علیه و سلم- گفت: ای عمّ! غم مخور که خدای مرا روزی بدهد، و اوست بهترین روزی دهندگان. چون بامداد شد ابوطالب و محمد آمدند به درِ سرای خدیجه. او از پس پرده بوطالب را گفت: برو پیش عمّ من عمرو بن نوفل، و او را بگوی تا مرا به زناشوهری به محمد پسر برادرت دهد. بوطالب گفت: ای خدیجه! استهزاء مکن که تو کنیزک خود را به محمد ندهی. خدیجه گفت: این کار، خدای تعالی کرده است. تو برو پیش عمّ من و با وی بگوی.
پس بوطالب با ده کس از بزرگان عرب به در سرای عمرو بن نوفل شدند. او را دیدند به شراب مشغول، و مست و خوش ایستاده، بر وی سلام کردند. او جواب سلام ایشان بداد. و محمد –علیه السلام- را گفت: مرحباً بک یا محمد. به خدا و به لات و به عزّی، من پیوسته تو را دوست داشته ام. و امروز دوستی تو به زیادت شده است پیش من. و هر حاجت که از من خواهی بر آورم. پس قوم را ترحیب تمام بکرد. بوطالب گفت: من آمده ام تا سلام بر تو بکنم، و تو خدیجه دختر برادرت را به پسر برادر من دهی –محمد که حاضر است- عمرو بن نوفل گفت: ای معاشر قریش! گواه باشید که من خدیجه بنت خُوَیلَد را به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب دادم به نکاح درست بر مَهری معیّن، شما گواه باشید، و خواهنده بوطالب بود. گفت:
[...] (متن عربی و ترجمه فارسی خطبه ابوطالب در جواب عمرو بن نوفل)
پس خدیجه بفرمود کنیزکان را تا دف می زدند و رقص می کردند. و حُلّه یمانی بفرستاد تا به عمّ خدیجه بردند.
محمد آن شب خواست که با بوطالب برود، خدیجه گوشه ردای محمد را بگرفت و گفت: کجا می روی؟ گفت: با منزل عمّ می روم. خدیجه گفت: پیش اهل خویش باش و عمّ را بگذار تا به خانه رود و شتری بکُشد و به خوردِ مردمان دهد. محمد همچنان کرد و آن شب آنجا بود با دلی خوش و خرّم. و بوطالب به غایت شادمان شد و گفت: شُکر خدای را که غمها از دل ما ببُرد.
پس بامداد چون عمّ خدیجه از خواب مستی درآمد گفت: این آشوب چیست و این دف و رقص از کجاست؟ گفتند: از آن است که تو کردی. گفت: من چه کردم؟ گفتند: خدیجه را دوش به شوهر دادی. گفت: به که؟ گفتند: به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب. گفت: من دختر برادر را به یتیم بوطالب دهم که درویش است و از مال دنیا هیچ ندارد؟ گفتند: آری! که تو دادی و از خدیجه حُلّه یمانی قبول کردی. او خواست که در رود و خدیجه را دشنام دهد. پس خدیجه در آمد و او را بدید و گفت: ای عمّ! تو منکری حسب و نسب محمد را؟ گفت: نه. ولکن او درویش است. خدیجه گفت: اگر درویش است مرا از مال دنیا چندان هست که تو را و مرا و او را تمام بود. عم گفت: ای خدیجه! اگر تو راضیی که محمد شوهر تو باشد من نیز راضی ام.
و محمد –علیه السلام- با خدیجه می بود تا چهل ساله شد. پس یک روز بیرون رفت به موضعی که آن را جیاد الأصغر خوانند. جبرئیل –علیه السلام- آواز داد که: یا محمد! رسول –علیه السلام- باز نگریست. راست و چپ کسی را ندید. از آن هیبت، بی هوش گشت. پس جماعتی از قریش، محمد را برگرفتند و به سرای خدیجه آوردند و گفتند: هان ای خدیجه! تو دیوانه ای را به شوهر کرده ای. خدیجه از سر تخت بجَست و رسول را در بر گرفت و سرش بر کنار خود نهاد و میان دو چشمش بوسه داد و گفت: من پیغمبر رسُل را به شوهر کرده ام. چون محمد –علیه السلام- باهوش آمد، خدیجه گفت: پدر و مادر من فدای تو باد! تو را چه بود و چه رسید؟ و هیچ دیدی که از آن بترسیدی؟ محمد –علیه السلام- گفت: آوازی شنیدم که مرا بترسانید. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا هم بدان جایگاه بنشین که امروز بودی. اگر آن هاتف فرشته بود باز آید و اگر شیطانی بود باز نیاید.
چون روز دیگر شد رسول –علیه السلام- باز آنجا شد. همچنان جبرئیل آواز داد و پدید نیامد. رسول –علیه السلام- باز دیگر بیهوش گشت. دیگر باره او را برگرفتند و به خانه خدیجه آوردند و قریش خرّم شدند. و گفتند: شوهر خدیجه دیوانه شده است. و همچنان با خدیجه می گفتند، خدیجه جواب همان می داد. چون رسول باهوش آمد از او پرسید که امروز هیچ دیدی؟ رسول قصه بازگفت. خدیجه خرّم شد و گفت: فردا بار دیگر باز آنجا رو که امروز رفتی.
رسول –علیه السلام- باز آن موضع رفت. جبرئیل –علیه السلام- پدید آمد در نیکوتر صورتی و خوشتر بویی. و گفت: یا محمد! خدای تعالی تو را سلام می فرستد و می گوید تو پیغمبر منی به جمله آدمیان و پریان که ایشان را به قول لا اله الّا الله دعوت کنی. پس گفت مرا نمی شناسی؟ گفت: نه. گفت: من جبرئیلم و تو رسول خدایی. پس از تو هیچ پیغمبر نخواهد بود. پس جبرئیل پای بر زمین زد و چشمه آب با دید آمد. گفت: یا محمد! وضو کن. و او را آداب وضو بیاموخت و برخاست و نماز کرد. و صفت نماز، پیغمبر را باز نمود، و سورت ((اقرَأ بِاسمِ رَبِّکَ)) تا به آخر به رسول آموخت. و رسول اقتدا به جبرئیل کرده بود در نماز کردن. و جبرئیل –علیه السلام- به آسمان رفت.
و رسول بازگردید و بر هیچ سنگی و کلوخی و درختی نگذشت الّا که آواز می دادند که السلام علیک یا رسول الله. با خانه آمد و خدیجه را خبر داد از آن کرامت که خدای تعالی با او کرده بود به رسالت و نبوّت. و خدیجه از خرّمی که به دل او رسید بیهوش شد. و رسول –علیه السلام- آب بر رویش می زد تا باهوش آمد و گفت: گواهی دهم که خدا یکی است و محمد رسول خداست.
و رسول –علیه السلام- نماز می کرد با خدیجه. امیر المومنین علی –رضی الله عنه- درآمد و گفت: یا محمد! این چه دین است که تو ظاهر کرده ای؟ گفت: این دین خداست که برگزیده است و از پیغمبران جز این دین قبول نکند. علی گفت: اشهد أن لا إله الله و اشهد أنَّکَ رسول الله...»
صفحه ۹۴ تا ۹۶
۲
«شرف النبی و معجزاته اثر نامدار ابوسعد عبدالملک بن ابوعثمان محمد واعظ خرگوشی، از سیره های نامدار پیامبر گرامی –درورد خدا بر او و خاندان او باد- است که به نام های سیر المصطفی، دلائل النبوه، شرف النبوه، و شرف المصطفی نیز خوانده شده است. این اثر ارجمند به کوشش امام نجم الدین محمود بن محمد بن علی راوندی –زنده به سالهای 577 تا 588 ه.ق- به فارسی گردانیده شد...»
پارگراف آغازین مقدمه نخستین ویراست به قلم محمد روشن
۳
هر حرف و کلمه و جمله ای که بخواهم در باره ی این کتاب با ارزش بنویسم، نمی تواند حق مطلب را ادا کند. فقط پیشنهاد می کنم این کتاب ِشیرین را بخوانید!
شرف النبی –صلی الله علیه و آله- و معجزاته/تالیف: ابوسعد عبدالملک نیشابوری/ترجمه: نجم الدین محمود راوندی/ تصحیح و تحشیه: محمد روشن؛ سید حسین رضوی برقعی/ انتشارات سلسله/تاریخ انتشار: نوبت اول ویراست دوم، زمستان 1385/ مدیر هنری و طراح گرافیک: محمد مهدی عباسی/ قیمت: 99000 ریال
از دیگران:
+ شرف المصطفي ( ص ) (کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران)

